سوگندنامه    رضی‌الدین آرتیمانی

سوگندنامه

 
 

دگر سینه‌ام چون خم آمد بجوش

بر آمد از این قلزم غم خروش

خراباتیان، راه میخانه کو

حریفان بگوئید، پیمانه کو

مرا سوی میخانه راهی دهید

سرم را به آن در پناهی دهید

بهار است و بلبل، بساط نشاط

بطرف چمن میکشد ز انبساط

تو هم زاهد از خویش دستی برآر

مکن اینقدر خشکی اندر بهار

به درک فنون ریا کاملی

در این فن چرا اینقدر جاهلی

مرادی نشد حاصلت در مرید

در این آرزو گشت، مویت سفید

بیا بگذر از قید ناموس و ننگ

بزن شیشهٔ خودپرستی به سنگ

بینداز از دست مسواک را

بدست آر، نوباوهٔ تاک را

ز من بشنو، از زهد اندیشه کن

بهار است، دیوانگی پیشه کن

بزن دست و صد چاک زن جامه را

بیفکن ز سر بار عمامه را

بیا با حریفان هم آهنگ باش

بکن صلح و با خویش در جنگ باش

ازین زهد یکباره بیگانه شو

به رند خرابات، همخانه شو

چو من ترک سودای تزویر کن

توان تا بمیخانه، شبگیر کن

که بختت مگر سر بر آرد ز خواب

نظرها بیابی ز خم شراب

ز فیض صبوحی بفیضی رسی

شوی با همه ناکسیها، کسی

چه بر سبحه چسبیده‌ای اینقدر

بس این خاک بازی که خاکت بسر

چرا اینقدر خشک و افسرده‌ای

نه دستی نه پائی مگر مرده‌ای

بکن ترک تزویر و زهد و ریا

به میخانه رفتن ز سر ساز پا

ز ما اختلاط مجازی مجو

زمستان به جز صاف بازی مجو

بگو با حکیم ز خود بی‌خبر

که ای مانده در گل درین ره چو خر

بمستی ز حکمت کن اندیشه‌ای

چه صغری، چه کبری، بکش شیشه‌ای

کتاب اشارات ابرو بخوان

شفا در لب جام پُر باده دان

ببین شرح تجرید ساق و بدن

بگو حکمت العین چشم و دهن

بجز حرف باده مکن گفتگو

سخن‌تر مقولات و از کیف گو

بیا ساقی ای قبلهٔ من بیا

سرت گردم، ای شوخ پر فن بیا

دماغم ز سودای صحبت بسوخت

به داغم زبان شعله‌ها برفروخت

علاجی کن از می دماغ مرا

بنه مرهم از باده داغ مرا

شد از آتش دهر جانم کباب

برافشان بدین شعله مشتی شراب

بپا شو زمستی چه افتاده‌ای

بیفکن مرا در شط باده‌ای

بکن شستشوی من از لای می

مرا غرق میکن بدریای می

بده ساقی آن مایهٔ زندگی

دمی وارهانم ز دل مردگی

دل و جان من شد بفرمان تو

چه جان و چه دل جمله قربان تو

بمن جان من می بده می بده

پیاپی پیاپی پیاپی بده

بده باده وز روی مستی بده

فدای تو گردم دو دستی بده

به یکدست ما را سبک بر مدار

چه مینا چه پیمانه خمها بیار

مکن سرکشی از من ای بی‌نظیر

بده جامی و در عوض جان بگیر

بیا ای تو درمان دردم بیا

بیا گرد بالات گردم بیا

بیا ای فدای رخ ساده‌ات

بده می بگرد سر باده‌ات

کجایم، چه میگویم ای دوستان

مگر مست گشتم درین بوستان

ملولیم ساقی می ناب ده

یکی جرعه ز آن قرمزین آب ده

سخنها بمستانه گفتم بسی

الهی نرنجیده باشد کسی

ز هستی ندارم من از خود خبر

خمار شبم میدهد دردسر

به یک جرعه رفع ملالم کنید

بدی گفته باشم حلالم کنید

چه من تازه ز اهل طرب گشته‌ام

ببخشید گر بی‌آدب گشته‌ام

غم هیچکس بر دلم بار نیست

بجز زاهدم با کسی کار نیست

عصا وار استاده‌ام در برش

چه دستار پیچیده‌ام در سرش

دلم سوخت بر حال زاهد بسی

که بیچاره‌تر زو ندیدم کسی

ز کوی خرابات آواره‌ای

زبان بسته حیوان بیچاره‌ای

ندانم چه دیده است از زندگی

نمیرد چرا خود ز شرمندگی

که از بزم رندان نماید نفور

ز راه مسلمانی افتاده دور

من از دید زاهد بسی منکرم

مسلمانی ار این بود کافرم

الهی به پاکان و رندان مست

به دلگرمی ساقی می‌پرست

به جوش درون خم صاف دل

که شد در بر او فلاطون خجل

به رندی کز آلودگی پاک خفت

به مستی که با دختر تاک خفت

به آهی که بر دل شبیخون زند

به اشکی که پهلو به جیحون زند

به داغی که بر سینه محکم بود

به زخمی کش الماس مرهم بود

به صبری که در ناشکیبا بود

به شرمی که در روی زیبا بود

به عزلت نشینان صحرای درد

به ناخن کبودان شبهای سرد

به چشمی کزو چون بر آید نگاه

کند روز بیچارگان را سیاه

به رویی که روشن کند بزم جمع

به عشقی که پروانه دارد به شمع

به بی دست و پایان کوی وصال

به عاجز نگاهان حسرت مآل

به هجری که پیوسته در وصل یار

بره باشدش دیدهٔ انتظار

به شام فراق دل آشفتگان

به صبح وصال بغم خفتگان

به معشوق از رحم و انصاف دور

به دلدادهٔ در بلاها صبور

به دردی که بی‌حاجتش از طبیب

به یأسی کز امید شد بی‌نصیب

به زلفی که دل را ز کس بی‌خبر

نهان میرباید ز پیش نظر

به دزدی که پروا ندارد ز کس

نمیترسد از شحنه و از عسس

به عهدی که پیمانه با باده بست

که دور است از شیشهٔ او شکست

به ذکر صراحی به وقت فرح

به اوراد جام و دعای قدح

به سرهنگی خشت بالای خم

به افتادن جام در پای خم

به پیچ و خم ساقی لاله رنگ

به اندام مطرب به آواز چنگ

به روزی که بی‌گفتگو در می است

بشوری که در کوچه بند نی است

به صنعان فریبان ترسا لقب

به کافردلان فرنگی نصب

به مرغوله مویان گیسو کمند

به خورشید رویان زنار بند

به آهو نگاهان رعنا خرام

به خسرو سپاهان شیرین کلام

به شمشاد قدان بالا بلا

که کردند عشاق را مبتلا

به آن وعدهٔ سست پیمان یار

به دلسوزی عاشق از انتظار

که گر یکزمان بی تو آرم به سر

خیالت نباشد مرا در نظر

چنان گردم از مرگ خود شادمان

که کس شاد از مردن دشمنان

بمیرم گر ز حسرت کام تو

شوم زنده گر بشنوم نام تو

دمی بی تو ای دین و ایمان من

بر آید ز تن جان من، جان من

به تنهائیم یار دیرین توئی

مرا یاری جان شیرین تویی

به دل آرزوی جمالت بس است

اگر خود نیائی خیالت بس است

بیا ساقی همدم بیکسان

حکیم مسیحا دم خستگان

بیا حکمت دختر زر ببین

که همچون فلاطون شده خم‌نشین

ز دست تو مٰیاید افسونگری

برون ‌آرش از شیشه همچون پری

علاج مرا کن که دیوانه‌ام

مقیم خرابات و میخانه‌ام

ازین بیکسی کن دل آسا مرا

مجرد کن از قید دنیا مرا

دلم را بیک جرعه می شاد کن

مرا از غم دهر آزاد کن

از آن می که خورشید شد ذره‌اش

بود قل هو اللّه هر قطره‌اش

از آن می که در دل چو منزل کند

سراپای اجسام را دل کند

از آن می که روح روانست و بس

از آن می که اکسیر جانست و بس

رضی را بده جامی از لطف عام

بجانان رسان جان او والسلام

گوهر عشق     رضی‌الدین آرتیمانی

گوهر عشق

 
 

الهی سوختم بی‌غم الهی

کرامت کن نم اشکی و آهی

چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان

شود دامان ازو رشک گلستان

چه آه آهی که چون از دل زند سر

بسوزاند دل یاقوت احمر،

دل بی‌عشق بر جان بس گران است

سر بی‌شور مشتی استخوان است

تو را خلد و مرا باغ و چمن عشق

تو را حور و مرا گور و کفن عشق

ز عشق از هر چه برتر میتوان شد

خدا گر نه، پیمبر میتوان شد

اگر یزدان پاک از لات عشق است

جهان را قاضی الحاجات عشق است

نداند عقل راه خانهٔ عشق

که عقل کل بود دیوانهٔ عشق

خراب عشق آباد ی ندارد

بد و نیک و غم و شادی ندارد

نداند دوست از دشمن گل از خار

برش یکسان بود تسبیح و زنار

ز لذتهای عٰالم گر کنم یاد

بجز خون جگر چشمم مبناد

مبادا مرهم داغم جز آتش

رضی خواهی بعٰالم گر دلی خوش

ترجیع بند   رضی‌الدین آرتیمانی

ترجیع بند

 

ای سرو سهی که بر سمندی

پیشت دو جهان بگو بچندی

بنگر که چه رستخیز برخاست

زین شور که در جهٰان فکندی

افکنده‌ای از دوال فتراک

بر گردن جان شکاربندی

یک وعده کرا خراب کرده است

گو ر‌است مباش ریشخندی

معلوم چو کم شود ز خوبی

کاسوده شود نیازمندی

زان گشته خراب خانهٔ دل

کورا نه دری بود نه بندی

افکنده بخاک راه پستیم

نظارهٔ قامت بلندی

ای کاش که طرهٔ پریشان

بر دوش چنین نمی‌فکندی

خود گوی که در چه میتوان بست

آن دل که ز مهر دوست کندی

آن کو نبرد ز عشق شوری

بر خویش بسوز گو سپندی

چشم من و روی بی‌نظیری

گوش من و حرف دلپسندی

از بهر شکار خلق هر سو

انداخته عنبرین کمندی

سهل است هلاک ما مبادا

بر خاطر نازکش گزندی

عمری ز پیش عبث دویدیم

منبعد بر آن سرم که چندی

بنشینم و خو کنم به هجران

وَر جان برود فدای جانان

آسوده دلی شعار ما نیست

راحت در روزگار ما نیست

زان قامت آسمان خمیده

کش طاقت حمل بار ما نیست

باور نکند کس ار بسوزم

کس در دل بی‌قرار ما نیست

دل شیفتهٔ تو شد چه سازم

دیوانه به اختیار ما نیست

فکر سر خود کنیم کو را

پروای دل فکار ما نیست

یکروز بکام دل نشستن

در طالع روزگار ما نیست

هر لحظه در آردم به شکلی

سودای تو کرد، کار ما نیست

زین بیش مشو شکفته‌ ای گل

کاین حوصله در بهٰار ما نیست

کردیم بس امتحان کسی را

دست و دل و کار و بار ما نیست

هر خیره سری حریف ما نه

هر مرده دلی شکار ما نیست

شاید که کنیم ناز بر چرخ

خورشید به حسن یار ما نیست

از دولت عشق کامرانیم

هر چند که بخت یار ما نیست

هر چند تحملی ندارم

هر چند که صبر کار ما نیست

بنشینم و خو کنم به هجران

وَر جان برود فدای جانان

بی‌پرده بر آی بر لب بام

کارواح شوند جمله اجسام

روشن شود از تو چشم اعمیٰ

این است اگر صفای اندام

دل لذت خواری درت یافت

در خلد دگر نگیرد آرام

درد دل ما نوشتنی نیست

این کار نمیشود به پیغام

گام دگری نهی به منزل

برداری اگر ز خود یکی گام

دیگر ز دعا اثر نخواهم

گر بشنوم از لب تو دشنام

آنگه که ز ننگ و نام افتیم

p>

جز من دگری نمی‌شناسد

گوئی غم و درد را ضمانم

کاهید ز درد هجر جسمم

پوسید ز غصه استخوانم

در بزم وصٰال چون غریبم

در فصل بهٰار چون خزانم

آزردگئی ندارم از هجر

آزردهٔ وصل بیش از آنم

فریاد که آتش فراقت

بگداخته مغز استخوانم

در حسن بلای روزگاری

درماندهٔ روزگار از آنم

تا پیش تو روی بر زمینم

می‌پنداری بر آسمانم

وصفت چو کنند، جمله گوشم

نامت چو رود همه زبانم

هر چند که سوخت است صبرم

هر چند که زار و ناتوانم

بنشینم و خو کنم به هجران

وَر جان برود فدای جانان

هر چند وفا نکرد با من

دستش نکنم رها ز دامن

در دام نیفتدم بکونین

عنقا نگرفته کس به ارزن

شب نیست که من ز دوری او

نزدیک نمی‌شوم به مردن

چون میوهٔ نارسم به گیتی

هرگز نرسم به مدعا من

حیران علاج شد طبیبم

آماده شوید هان به شیون

ما هم چو شمٰا صنم پرستیم

پرهیز ز ما مکن برهمن

بردند قرار و صبرم از دل

حسن آن روی و لطف آن تن

کس نیست که دستشان بگیرد

بنگر که چه میکنند با من

شیرین لب من ز شور عشقت

آماده شراب و شاهد و من

ز آن چشم نمی‌روم به خمار

ز آن روی نمیروم به گلشن

مست است دماغ من به بوئی

این مور چه میکند به خرمن

خفاش ز نور بی‌نصیب است

خورشید اگر کند نشیمن

دردم نکشید ننگ درمان

دودم نشناخت راه روزن

ای لطف و صفٰای تو به خروار

وی جور و جفای تو به خرمن

هر چند نباشدم تحمل

هر چند که نیست صبر با من

بنشینم و خو کنم به هجران

وَر جان برود فدای جانان

آن چشم نظر بکس نینداخت

کش واله و بی‌خبر نینداخت

هرگز ز عتاب بر نیفروخت

کاتش در خشک و تر نینداخت

قامت نفراخت هیچ سروی

تا پیش قدش سپر نینداخت

نشناخت دگر ز غم سرا پای

در پای تو هر که سر نینداخت

مفتون تو زار سوخت در هجر

وین راز ز دل بدر نینداخت

ننهاد بناله‌ام شبی گوش

یکبار بمن نظر نینداخت

در هجر تو چشم وا نکردم

تا لخت دل و جگر نینداخت

بر خستهٔ ما نظر نیفکند

بر مردهٔ ما گذر نینداخت

یکبار تکلفی نفرمود

کز رشک به دل شرر نینداخت

گفتم نظری بخاکم انداز

یکبار دگر، دگر نینداخت

بنشینم و خو کنم به هجران

وَر جان برود فدای جانان

ما را سر و برگ چند و چون نیست

وان صبر که بودمان، کنون نیست

دادیم دلش بلا تأمل

عقل من و تو کم از جنون نیست

بی می مستیم و بی‌تکلف

ما را سر و برگ آزمون نیست

آن بحر غمیم کش کران نه

و آن درد دلیم کش سکون نیست

خون میجوشد ز اندرونم

پیداست که زخمم از برون نیست

با نغمه هجر چون شکیبم

ما را که دماغ ارغنون نیست

دردی‌کش دیرم و خرابات

زین هر دو مقام من برون نیست

چون حلقه به آن درم که دیگر

راهی ز برون به اندرون نیست

بنشینم و خو کنم به هجران

وَر جان برود فدای جانان

ای وای که آن سوار چالاک

از ننگ نبنددم به فتراک

مفشان به عبث سرشک کاینجا

یاقوت برابر است با خاک

ما قطع حیات خویش کردیم

دیگر منمٰای سینه را چاک

واقف نه‌ای از فروغ رویت

کان شعله چه میکند به خاشاک

جز با غم تو نمی‌شکیبد

این جان حزین و چشم نمناک

دیگر نشود به هیچ خورسند

خاطر که گرفت خو به تریاک

تا سایه به خاک ما فکندی

در سایه ماست مهر و افلاک

بر تارک آسمٰان چو تاجیم

هر چند که کمتریم از خاک

صد شکر که نیستیم هر گز

از بود و نبود، شاد و غمناک

زاهد ما را پلید گوید

ناپاک نکرده فرق از پاک

دور از تو نمی‌کشیم آهی

تا سینه نمی‌کنیم صد چاک

دور از تو چو مرغ نیم بسمل

گاهی در خون و گاه در خاک

بنشینم و خو کنم به هجران

وَر جان برود فدای جانان

چون نیست زبان و دل بهم یار

در دست چه سبحه و چه زنار

بگشا چشمی هلاک دیدار

یار است رسیده بر سرت یار

دکان بر چین که پاک پرداخت

سودای تو کیسهٔ خریدار

در خانه نشین که میکند باز

دیوار و در تو کار دیدار

رو پیچی و خود کرشمه از تو

می‌ریزد صد هزار خروار

آنان کایزد نمی‌پرستند

گشتند همه تو را پرستار

ای آنکه نداده‌ای دل از دست

ز آن روی کنی ز عشق انکار

درکامت اگر کنند از ین می

معلوم کنی که چیست در کار

شستیم دو دست خود ز ایمان

بستیم میان خود به زنار

مطرب دستی بچنگ بر زن

ساقی پائی برقص بردار

سر در ناری دگر به کونین

بینی سر خود اگر بر این دار

گاهی مستور کنج خلوت

گاهی منصور بر سر دار

گردیده اگر سر تو خورشید

یکبار سری ز پیش بردار

گیرد چو شرر بمشتری در

خاکسترم ار بری به بازار

گاهی رندیم و گاه زاهد

گاهی مستیم و گاه هشیار

گو از نظرم مرو که زین پس

جوئی و نیابیم دگر بار

زنهار ز دست دوست گفتن

زنهار، مگوی هیچ، زنهار

انکار مکن که آشکار است

از انکارت هزار اقرار

بر مار گذر کنی بگیرند

پازهر بجای زهر از مار

از دست من آن دو چشم جادو

بردند هر آنچه بود یکبٰار

بنشینم و خو کنم به هجران

وَر جان برود فدای جانان

آن شوخ به شیوهٔ شکرخند

زخمم ز نمک لبالب آکند

آن ترک به طرهٔ پریشان

دین و دل ما ز هم پراکند

ببرید هزار یار و اغیار

بگسیخت هزار خویش و پیوند

صد بار شکست وباز خوردیم

زان شوخ فریب عهد و سوگند

آنم که بروز بردباری

پیشم کاه است کوه الوند

ما مرده و مهر او مسیحا

ما بنده و عشق او خداوند

این است اگر هوای لیلی

مجنونم اگر شوم خردمند

سر خم نکنم به پادشاهی

دارد سر بنده چون خداوند

بنشینم و خو کنم به هجران

وَر جان برود فدای جانان

ابدال صفت خزیده در پوست

کوبم در دشمنان که یا دوست

از دشمن و دوست نیست باکم

چون دشمن و دوست هر چه هست اوست

بر پوست زن و سری بدر کن

تا بر نکنند از سرت پوست

کاین خاک که پایمال سازی

دندان و لب است و چشم و ابروست

حرفی شنوی اگر توانی

نیکو بشنو که بانگ یا هوست

و آن زلف که بی سخن زبان داشت

وان چشم که بی زبان سخنگوست

این شهر بباد دادهٔ اوست

وین خانه خراب کردهٔ اوست

بنشینم و خو کنم به هجران

وَر جان برود فدای جانان

رضی‌الدین آرتیمانی » قصاید - در مَدح مولای متقیان علی علیه السلام

در مَدح مولای متقیان علی علیه السلام

 
 

دگر چه شد که دلم بر کشید ناله زار

دگر چه رفت که سر نیست در غم دستار

صبا چه گفت به بلبل زبیوفائی گل

که همچو اخگر آتش فشان شد از منقار

مگر که یار شکسته است ساغر پیمان

مگر که دوست گذشتست از سر اقرار

فغان ز دست شکنهای طُرهٔ مشکین

امان ز دست ستمهای نرگس بیمار

بعهد آن یک بی نصیبم آزارام

به دور این یک، بی‌نیازم از گفتار

ببین ببین که چسان میبرند دل زمیان

ببین ببین که چسان میکشند خود بکنار

کنار داد ز خویشم به چین پیشانی

چو موج بحر که خاشاک افکند به کنار

بغیر یار نداریم در نظر با آنک

بعمر خود نگشودیم دیده بر دیدار

به بزم وصل به دیدار می نپردازم

بیا ببین که چه گرم است شوق را بازار

رفیق بهر خدا دل ازو مگو بر گیر

تو چشم من بکن و چشم ازو مگو بردار

هزار بار بگفتم تو را که ای بیشرم

هزار بار بگفتم تو را که ای بی‌عار

تو از کجا و نشستن به پای سایهٔ سرو

تو از کجا و گذشتن بجانب گلزار

تو را به گشت گل و لالهٔ چمن چه رجوع

تو را به صحبت چنگ و نی و پیاله چکار

بخون ما چه مدارا کنی بگو ای چرخ

که دشمنی بکجا رفت دوستی بکنار

چه دشمنی که نکردی ازآن بتر با من

چه گویمت که نباشی از آن بتر صد بار

اگر بحکم تو جان در بر است، گو بر گیر

و گر به امر تو سر بر تن است، گو بردار

چرا همیشه مرا داری اینچنین رنجور

چرا همیشه مرا داری اینچنین بیمار

رفیق طره پریشان نشسته بر بالین

طبیب دست همان کشیده از بیمار

ز روی لطف بگوئید تا دگر نشود

طبیب رنجه، که ما را گذشت کار از کار

بکار خویش فرو مانده‌ام نمیدانم

گره بکار من ز سبحه است یا زنار

بیمن پیر خرابات عشق دانستم

که دام راه گهی سبحه است و گه زنار

کنون ز شوق طریق دگر نمیدانم

رهی بما بنمائید یا اولوالابصار

ز قرب غیر مگوئید با من مهجور

حدیث مرگ مخوانید بر سر بیمار

چو نیست چهرهٔ زردی، چه خانقاه و چه دیر

چو نیست جذبهٔ دردی، چه آدمی چه حمار

تو را که گفت ندانم بیا بگو ای چرخ

که جور خود همه بر جان عاشقان بگمار

کسی مباد چو من در غم تو بوقلمون

کسی مبٰاد چو من از غم تو بوتیمار

یکیست خاصیت زعفران و گریه من

بهر دلی که اثر کرده خندهٔ بسیار

بغیر دیدهٔ خونبار، هیچ دریائی

ندیده‌ایم که باشد همیشه طوفان وار

هزار نوح نسازد علاج طوفانم

گر اختیار گذارم به دیدهٔ خونبار

مگر که بر لب من شهد ناب کرده گذر

مگر که در دل من آفتاب کرده گذار

زبان چو برگ گلم باز عنبر آگین است

زبان ز بوی خوشم گشته نافهٔ تاتار

مگر ز شاه نجف سر زد از دلم حرفی

مگر گذشت حدیثی ز حیدر کرار

علی عالی اعلا امیر کل امیر

وصی احمد مرسل قسیم جنت و نار

تو همچو من به ثنای علی زبان بگشا

که مرحبا شنوی هر دم از در و دیوار

من از عقیدهٔ خود بر نمیتوانم گشت

نصیروار هلاکم کنند اگر صدر بار

زبان به توبه نگردد چرا که بگذارد

شفاعت تو گنه زیر بار استغفار

غلط نکرده اگر ابروش گمان برده

که هر که هر چه ازو خواست داده ایزدوار

سخن بلند شود ورنه گفتمی با تو

که کیست در پس این پرده روز و شب در کار

زمانه کیست مر او را کمینه فرمانبر

سپهر چیست مر او را کمینه خدمتکار

تو خود بگو که چسان نسبتت کنم بیکی

که نسبت تو بسی کرده‌اند با جبار

کجا رواست که بر مسند تو بنشیند

سگی که بیخ جهنم ازو بود مردار

ز سنگلاخ قیامت کجا رود بیرون

چرا که این خر لنگ آبگینه دارد بار

چنان مکن که چو روباه پیچ و تاب زنی

تو را اگر به سگان درش فتد سر و کار

هر آن نفس که در آن مدحت تو صرف شود

هزار بار از آن کرده‌ایم استغفار

چو نام دوست مکرر نمیشود هرگز

هزار بار اگر یا علی کنم تکرار

همیشه تا که بود غنچه را شکفتن جوی

همیشه تا که بود بید را بریدن دار

بریده باد سر دشمنانت همچون بید

شکفته باد رخ دوستانت همچو بهار

امیدوار چنانم که وقت جان دادن

سپاریم بیکی از آستان هشت و چهار

رضی ثنای چنین مظهری نیاری گفت

زبان دراز مکن کن بعجز خود اقرار

رضی‌الدین آرتیمانی » قصاید

کوی عشق

 

در خرابات مجانین کن گذر

تا ببینی رسم و آئین دگر

عادت اینجا ترک رسم و عادت است

رسم، اینجا ترک جان و ترک سر

کوی عشق است این و در وی صد بلا

راه عشق است این و در وی صد خطر

حضرت عشق است اینجا باش باش

سر مده اینجا عنان آهسته‌تر

آسمان اینجا ببوسد آستان

جبرئیل اینجٰا بریزد بال و پر

زهرهٔ شیران شود اینجا به آب

پا منه اینجا نداری تاب اگر

جان دهند اینجٰا برای درد دل

سر نهند اینجا برای دردسر

الامان اینجا کنند از الامان

الحذر اینجا کنند از الحذر

عقل ازین سودا نهاده سر به کوه

کوه از این غوغا شده زیر و زبر

کوشش و خواهش در اینجا لنگ و کور

بینش و دانش در آنجا کور و کر

سر نمی‌دارد خبر اینجا ز پا

پا نمیدارد خبر اینجٰا ز سر

کس نزد اینجٰا دم از چون و چرا

کس نگفت اینجا حدیث خیر و شر

هیچکار اینجا نیٰامد مال و جاه

هیچ بار اینجٰا ندارد زور و زر

جان نبرده هر کس اینجا برده جان

سر نبرده هر کس اینجا برده سر

دیده بر دوز از خود و او را ببین

خود مبین اندر میٰان او را نگر

خود بسوز و هر چه میخواهی بساز

خود بباز و هر چه میخواهی ببر

در کلاه فقر میباید سه ترک

ترک دین و ترک دنیا ترک سر

کس ز کس اینجا نمیدارد نشان

کس ز کس اینجا نمی‌پرسد خبر

بوالعجب طوریست طور عاشقان

جمله با هم دوست‌تر از یکدگر

در فراق یکدگر اشکند و آه

در مذاق یکدگر شیر و شکر

جز فتوت نیست اینجا میزبان

جز محبت نیست اینجا ما حضر

گه جگر بر خوانشان از خون دل

در ربوده همچو گرگ از یکدگر

در هلاک افتاده از بهر هلاک

کرده خون خود بیگدیگر هدر

جای در زندان و دایم در سرور

پای در دامان و دایم در سفر

جنت و طوبی از ایشان سرفراز

دنیی و عقبی از ایشان مفتخر

نشنود در بزم سرمستان کسی

جز حدیث عاشقی چیز دگر

شور شوقم در خروش آورده است

می‌کند طبعم عزلخوانی دگر

ای بسی نازک‌تر از گلبرگ تر

در نگاهت عٰالمی زیر و زبر

ای به قد سرو و به رخ خورشید و ماه

وی به دل از سنگ سندان سخت‌تر

واله گفتار تو پیر و جوان

مست از دیدار تو دیوار و در

سر خوش و شیرین شمایل شوخ و شنگ

سرکش و زیبا و رعنا، شاخ زر

سرو بالا، چشم شهلا، دلربا

کج کله، کاکل پریشان، عشوه‌گر

تلخ گو و ترش ابرو تند خو

سخت بازو، سنگدل، بیدادگر

در دل او جای کردم عاقبت

مهربانی میکند در سنگ اثر